تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل نویس های یک انرژی مثبت



بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

 

لقمان حکیم خواجه اى داشت نیکبخت و نجیب، و لقمان در هر صبح و شام و حضر و سفر در خدمت او بود. روزى با خواجه
خود نشسته بود که باغبان ظرفى پر از میوه بر سر سفره خواجه مهربان چند عدد میوه به لقمان تعارف کرد و لقمان با منت و
نشاط آنها را گرفت و مشغول خوردن شد. هر یک را که میل مى کرد آثار خشنودى و نشاط بیشترى در چهره خود
نشان مى داد به حدى که خواجه را به هوس انداخت تا چند عدد از آن میوه تناول کند.
پس دست برد و یکى را برداشت، ولى به محض اینکه در دهان گذاشت از تلخى آن چهره وى درهم شد. آن را گذاشت و یکى
دیگر برداشت، اما این هم تلخ تر از اولى بود. چند تا از آنها را به همین گونه امتحان کرد، یکى را از دیگرى تلخ تر دید!
در شگفت آمد و گفت: لقمان ! تو چگونه این میوه ها را مانند قند و عسل خوردى و خم به ابرو
نیاوردى !
لقمان گفت: من سالهاست که از میوه های شیرین باغ می خورم با یک بار میوه تلخ خوردن روى درهم کشم و خاطر شما را
بیازارم.

گفت لقمان: سالهاى بس دراز
من شکرها خوردم از دستت به ناز
گر یکى تلخى از آن دستان چشم
کى روا باشد که رو درهم کشم
کام من شیرین از آن کف سالهاست
لحظه اى هم تلخ اگر باشد رواست


برگرفته از کتاب قصه های طاقدیس / ملا احمد نراقی

.

واقعا لقمان چه ادم بزرگی بوده

وقتی به این داستان فکر میکنم از خودم خجالت میکشم

چرا به مادرم میگفتم غذات شوره یا بی نمک


آقــــای دل نویـــــس ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۰ ۹ ۲ ۶۳

نظرات (۹)

  • غریب ....
    يكشنبه ۱ مرداد ۹۶ , ۱۲:۳۹
    بسیارزیبا و اموزنده
    هر چند تجارب تلخ و شیرین زندگی انسان رو با گذشت زمان 
     به مرحله صعود میرسونه تا از سقوط پیشگیری کنه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

به نام خدا
به ایستگاه من خوش امدین
اینجا باید بخندین غمو فراموش.کنین
گذشته گذشته پس چالش کن
با فکرکردن به گذشته و اینده همه چیو خراب میکنی
به حالت بی اندیش که داری زندگی میکنی