خخ من چندتا از خاطره هامو یادم اومد

گفتم بگم و بخندیم

خب من پیش دوستم نشسته بودم

گفتم رضا میدونی قورباغه ها نیم ساعت قبل اینکه

بارون میان میفهمن گف اره واسه چی

گفتم خب میرم تو حسینیه بارون.اومد بهم بگو

نمیدونم چرا افتاد دنبالم والا

خب یه بار عید بود میخواستیم بریم مهمونی

رفتم کفش مجلسیمو خوشگل کنم

دیدم واکس چیزی.که باهاش کفش هارو تمیز.میکنه نیس

رقتم یه مسواک برداشتم که دیدم عمرا کسی از این استفاده کنه

خب استفاده کردمو بعد فرداش دیدم باز نیس

بار اوردمشو تمیز کردم

فرداشم دیدم عه نیس باز که اوردمش داشتم واکس میزدم

یهو بابام اومد.گف علی مسواکمو تو میبری هی

من😣

بابام😡

منم فقط موندم نمیدونستم چیکار.کنم خخخخخخ

خب شماهم بگین:))